قصه ام از آنجا شروع شد

که بی هوا آمدی...!

بی آنکه بخواهمت..!

و غصه ام از شبی که نیامده رفتی...!

هیچ گاه نمی توانم خاطراتت را دفن کنم

با این دستها

که روزی تمام آرزویش

جای گرفتن در دستان تو بود...!

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

از تو متشکرم........


ببخـــــش اگرچــــه دورم.......




اما قلبــــــم همیشـــــه پیش توســــت وبه عشـــــق تو می تپد

بدان تو را در تمــــــام ضربانهــــــای قلبـــم حس می کنم.

اگرچه امروز حضــــــورا کنـــــارت نیستــــم

اما روحـــــم هر لحظــــه روحت را نوازش می کند.

تو در این لحظه های طــــلائی هر دم با نفســـــم وجودم را گرم می کنی

هر دم با من و در منــــــــــــــــی!


و امروز متشکـــــــــــرم...

برای همــه وقتهـــــــایی که مرا به خنده واداشتـــی.

برای همه وقتهـــایی که هرچند خستــه اما با جان و دل به حرفهایــم گوش کردی.

برای همه وقتهــایی که با حرفهای معجزه آسایـــت به من جرات و شهـــامت دادی.

برای همه وقتهایی که از راه دور مرا در آغـــــــوش همیشه گرمــــت گرفتی.

برای همه وقتهـــــایی که با من شریــــــک شدی.

برای همه وقتهـــــایی که خواستــــم در کنارم باشـــــی و بــــودی.

برای همه وقتهــــــــایی که به من اعتمــــاد کردی.

برای همه وقتهــــــایی که مرا تحسیــــــن کردی.

برای همه وقتهــــــایی که باعث راحتـــــــی و آسایــــش من بودی.

برای همه وقتهـــــایی که گفتـــــی دوستت دارم.

برای همه وقتهــــــایی که در فکـــــر من بودی.

برای همه وقتهـــــایی که برایــــم شادی آوردی.

برای همه وقتهـــــایی که به تو احتیاج داشتـــــم و تو با من بودی.

برای همه وقتهایی که دلتنگـــــــم بودی و دوریـــــم را به جان خریدی.

برای همه وقتهـــــــــایی که به من دلــــــــــداری دادی.


برای همه وقتهــــایی که با من گریـــــه کردی.


و برای همه وقتهایی که دیگر نیستند و به خاطـــره ها مبدل شدند...

امروز و هر روز دوســــت دارم فرامــــوش نکنی که...

آغـــوش من برای تو همیشــه و همیشـــه باز است.

هر گاه دلت گــرفت، یا از زمانه آزرده شــــدی

من مثل همیشه اینجــــایم...

هر چند نیستــی و نمــــی آیی

اما من تا ابد قاطعــانه و محکم همچون کوهی

در کنــارت هستم و میمانم.

من برای توام و تــــو تا ابد مالـک وجــــود منی.

می خواهــم تا ابد با تو باشـــم


چه اینـــجا چه آنجــا

چه شیـــرین و چه تلـــخ، مهــم نیست!

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

بنام تو که خود گفتی: به یادم قلبها آرام می گیرد



کاش می دانستم


راز دلتنگی را


آن زمان که به دلم می تازد


و غریو شادی


آن زمان که پرم از لذت بودن با تو


با صدا


بی صدا


چه تفاوت دارد؟


حس بودن با توست


دور یا نزدیک


چه تفاوت دارد؟


طعم زیبای تو را حس کردن


لحظه را تجربه کردن با تو


حس اینکه هستی


اینکه ساکت باشی


یا که حرفی بزنی


چه تفاوت دارد؟


من تمام خوشی ام این حس است


که مرا می برد از خویش به اوج


وقت پرواز در آن وسعت اندیشه ی ناب


لحظه ی لمس نسیم با سر انگشت خیال


وقت نزدیک شدن تا مهتاب


به خدا می نگرم


و خدا


در کمال خلقت


ساکت اما پر حرف


می نشیند با من


کاش آنجا باشی


و در آن لحظه ی بودن با تو


دست سبز من و تو


پل سبزی شود


که خدا بگذرد از آن


برسد تا دل من


برسد تا دل تو


و ببندد در اندوه به روی دل من


و ببندد در اندوه به روی دل تو


و گشاید در خورشید به روی دل ما


و بهاری شود از این همه سبز


باغ اندیشه ی من


دشت اندیشه ی تو


و خدا فانوسی


بدهد دست من و تو


بنشیند با ما و بگوید


که چرا من


که چرا تو


نبض تند نفس باغچه را می فهمیم


و بپرسیم از او


که چه سری است که تابستانها


در تب تند زمین


زیر چتر خنک نارونی


می شود او را دید... .


آخر راه من است


از تو رفتم به خدا


از خدا تا تو


و تمام این راه


با تو معنا می شد.


چه تفاوت دارد؟


که تو اینجا باشی


یا کمی آنسوتر


شهر من اینجا است


شهر تو اما نه


خانه ی دوستی ما اما


در دل هر دوی ماست


و دل ما پل سبزی دارد


که دو سویش پیداست.


زیر نور فانوس


که خدا دست تو داد


من تو را می بینم


و تو را می شنوم


و تو را می فهمم


تو مرا می بینی می شنوی می فهمی


چه تفاوت دارد؟


که من اینجا باشم


یا کمی آنسوتر...؟؟قلب

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم

میخواهم عشقت در دل بمیرد

میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

اخم می کنم
تا ببینی جدی شدم.
چرا اینگونه سراغم می آیی؟
من به تمنای گریه ات نیست،
که تا سال ها،
تا قرن ها،
تا پایان تلخی،
زیر این خاک سرد،
قصد خفتن کرده ام.
معرفتی مانده اگر
یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،
برای من،
لبخند بزن ،لبخند !!

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

گفتم تو شیرین منی،گفتی تو فرهادی مگر؟
گفتم خرابت می شوم، گفتی تو آبادی مگر؟
گفتم اسیرت می شوم، گفتی تو آزادی مگر؟
گفتم فراموشم مکن، گفتی تو در یادی مگر؟!!!
هر که دل بستم به او اندیشه اش یاری نبود
بین ما جز قلب سنگش هیچ دیواری نبود
زخمها خوردم ز دست نارفیقان بارها
هیچ زخمی همچو زخم عشق تو کاری نبود

 

uyuiyg (51).jpg

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

چقدر سرد است!

وقتی...

می خواهمت و نیستی

...

.

.

.

!

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

بالاخره یک روز...

تمام شناسنامه های دنیا را پاره خواهم کرد!


وقتی نام " او " به عنوان " همسر "


در شناسنامه تو ست...


شناسنامه بی رحم ترین کاغذ پاره ی دنیاست...


می دانی...


شناسنامه...چیز کثیفی ست!!


بیزارم از این شناسنامه های دو به هم زن !

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ

آنقــَــَدر آرام مۓ شوم

کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم

بـایـ ـد نفس بکشم ...

 

my (107).jpg

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...

و من ...

روبه روی تو ...

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم

!............!

 

کارت پستال الکترونیکی عاشقانه,عکس عاشقانه,گالری نایت اسکین,کارت الکترونیکی,کارت هدیه,کارت پستال تولد

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم

می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...

از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم

کـ دامادش تــویـــی

خوشحال کننــده است نــه ؟

اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!

نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت

بمیـــرم ؟!!!

تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟

بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده

بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن

فقط بیـــا

بودنتـــ را می خواهم ... "

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

و

درخت هم که باشی

من

دارکوبی می شوم

...

که هفتاد و سه بار

در دقیقه

تو را می بوسد...

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

شجاعت مـے خواهد

وفادار احساسـے باشـے

کــ ِ میدانـے

شکست مـے دهد

روزے نفس ـهاے دلت را.

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...!

چرا که در تاریکـــ ـی ..

چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!

و هر لحظــــــــ ـه ..

این امیـــــ ـد ..

در درونــــــ ــم ریشه می زند ...

که آمده ای ..

ولی من ندیده ام!

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!

گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!

نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!

ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

وقتی تو نیستی ،


نگاهم حوصله نمی کند


پایش را از چشمم بیرون بگذارد. . . !

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

برایت آسمانی خواهم کشید

پر از ستاره های همیشه نورانی

تو در کنار من روی ابرها

من غرق آنهمه مهربانی

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده هدیه نظرات ()

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها میخواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

نثار من میکرد

 

دلم برای کسی تنگ است...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دلم خیلی تنگ شده

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده محمد نظرات ()

تو رفتی و من شدم لحظه شمارت  

دو قطره اشک مانده یادگارت

اگه برگشتی و من را ندیدی

بدان که مرده ام از انتظارت

 

 

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده محمد نظرات ()

<-NextPage-> <-PreviousPage-> 1 2 3 4 5